کیست این قاسملو؟؟ این نشسته بر فراز قله دوست داشتن و بلندتر از آفتاب! کیست این برخاسته از زادگاه تمدنی به تاراج رفته، که فرستادگان سیاسی را دعوت به نشستن بر سفره آشتی میکند.
برگهای بلوط کوهستانهای سرکش سرزمین مادریم، چشمههای سرد و دشتهای فراخ، باغهای سیب و رودهای پر آب و چشمان کودکان روستاهای زیاد رفتهام هنوز هم شمیم بودنت را به دست باد میسپارند تا عطر
اندیشهات را به جهانیان هدیه کنند. کیست این نسیم حقیقت جو که گردبادهای زشتی را ز بودنش هراسی عظیم دربر میگرفت و کلاغهای گشودهبال در آسمان دروغ را هراسان کرده بود. تورا بس که خداوندگاران شر را تا بودنت، دمی خواب بر چشمانشان نمیرفت و کاخهای استبدادشان را، وزش مهر دوستی نهفته در اندیشهات به چشم پوشیدن ز جهان نوید میداد.
ای طلوع عدالت و انسانیت! ای چراغ گرفته در دست در روز روشن سرزمین مدعیان تمدن و آزادی، قلب زخمی و خونینت تاریخ ملتی است آفتابندیده و به سیاهی نشسته، که دیوجامگان متجاوز کریهچهره، سرزمینشان را به اقامتگاه آزمندی امیال شیطانی خویش بدل ساختهاند. با کدامین واژه یادت کنیم که کلمات را شرم از به تحریر درآوردنت بر روی صفحات و چشمهایمان شرمسار از بودنت بر روز این برگهها و نبودنت در کنارمان.
آدمیان را به دور از سرزمینشان، غربت به کام خود فرو میکشد، اما تو در غربتی و ملت احساس غریبی میکند، احساس بیپناهی، تنهایی. آری تو خود زبان ملتی بودی در رنج غرق گشته. این اسیران پایدربند را دیوجامگان، آفتاب به اسارت گرفته و تو هر دم خبر از آزادی خورشید و طلوعش از پشت کوههای درد و نمایان شدن از پشت ابرهای مرگ، در آسمان زندگی میدادی.
و فراقت چه دردی است، چه غربتی است، بیتو بودن را در هیچ مدرسهای، هیچ کتابی نخواندهایم و چگونه توانیم زیادت بریم که هنوز هم پرستوهای مهاجر برای دیدنت کوهها و دشتها را طی میکنند تا در دریای اندیشهات خود را بیایند.
از غرور ملتی در خون غلتیده! بر فراز کوههای قدبرافراشته و جنگلهای برین بلوط، در آن دور دستها که هنوز انسان این ویرانگر زیبایی و طبیعت، دستهای امیال سیریناپذیرش آن را به اسارت خود نگرفته، خبر از جهانی پر از مهر و جامعهای بدون درد میدادی.
خدایان دروغین تمدن را به مبارزهای نابرابر فرامیخواندی، آنان مجهز به صدها سلاح نیرنگ و زشتی و دستهایت خالی و تنها سلاحت، ملتی بود که دوستت داشتند چون تو پیغامبر آشتی و آزادی بودی و آنان تشنه!
آری جهانیان را به گوش فرادادن به ندای ملتی فرامیخواندی که کودکان نورشان را اهریمنان، نوید مرگ میدادند و تو این طفلان بیگناه و بیپناه هنوز زندگی نچشیده را شیفته خویش کرده بودی.
بیست سال و گویی بیست قرن است تنهایمان گذاشتهای، اما این زخم نشسته بر قلبمان، هنوز که هنوز است دردش فزونتر میگردد.
ابرهای آسمان در چشمانمان برایت باران درد، باران غربت میبارانند و ما چه تنها و دستهایمان چه سرد ....
بر قلههای سر به آسمان کشیده اندیشهات، به جای عقابهای تیزچنگ، کبوتران معصوم سپیدلانه کردهاند، کبوترانی سفیدرنگ از سرزمین آشتی که جهانیان را به باهم بودن، چون هم بودن و انسان بودن خویش دعوت میکنند و ابلیسهای مهاجم سرزمینمان را ندای آشتی میدهند و آنان را فرامیخوانند که بیایید ایمان بیاوریم که انسانیم و دریغا که تو را نمیفهمیدنت و آن سرشت سیاهی گرفتهشان، گوشهایشان را به کر بودن ابدی محکوم کرده بود.
به راستی کیست این قاسملو؟؟
که کودکان تازهچشم به جهان گشوده سراغش را میگیرند و افتادگان مسافر از فغانش در ماتمند.
16/4/1388
كيهان يوسفی
RSS
چاپ کردن/Print