ماڵه‌وه‌
په‌یوه‌ندی
ناردنی بابه‌ت
لینک
پێناسه‌
بیره‌وه‌ری
ڕێبه‌ران
کۆنگره‌
ئاگاداریه‌کان
ئه‌رشیف
وێنه‌
سروود
فیلم
هۆنراوه‌
ده‌فته‌ری میوانان
تیرۆر
ترور و جنایت
فارسی
English
Svenska
کتێبه‌کان
‌ساڵه‌‌ نه‌ڵۆسی
وه‌رگێڕ
رادیۆ
 

ئاگاداریه‌کان

Date: 16 Jul 2009 / Views: 399 در سوگ سالیاد از دست دادن یک رهبر، كيهان يوسفی

کیست این قاسملو؟؟ این نشسته بر فراز قله دوست داشتن و بلندتر از آفتاب! کیست این برخاسته از زادگاه تمدنی به تاراج رفته، که فرستادگان سیاسی را دعوت به نشستن بر سفره آشتی می‎کند.
برگهای بلوط کوهستانهای سرکش سرزمین مادریم، چشمه‎های سرد و دشت‎های فراخ، باغهای سیب و رودهای پر آب و چشمان کودکان روستاهای زیاد رفته‎ام هنوز هم شمیم بودنت را به دست باد می‎سپارند تا عطر

اندیشه‎ات را به جهانیان هدیه کنند. کیست این نسیم حقیقت جو که گردبادهای زشتی را ز بودنش هراسی عظیم دربر می‎گرفت و کلاغهای گشوده‎بال در آسمان دروغ را هراسان کرده بود. تورا بس که خداوندگاران شر را تا بودنت، دمی خواب بر چشمانشان نمی‎رفت و کاخهای استبدادشان را، وزش مهر دوستی نهفته در اندیشه‎ات به چشم پوشیدن ز جهان نوید می‎داد.

ای طلوع عدالت و انسانیت! ای چراغ گرفته در دست در روز روشن سرزمین مدعیان تمدن و آزادی، قلب زخمی و خونینت تاریخ ملتی است آفتاب‎ندیده و به سیاهی نشسته، که دیوجامگان متجاوز کریه‎چهره، سرزمینشان را به اقامتگاه آزمندی امیال شیطانی خویش بدل ساخته‎اند. با کدامین واژه یادت کنیم که کلمات را شرم از به تحریر درآوردنت بر روی صفحات و چشمهایمان شرمسار از بودنت بر روز این برگه‎ها و نبودنت در کنارمان.

آدمیان را به دور از سرزمینشان، غربت به کام خود فرو می‎کشد، اما تو در غربتی و ملت احساس غریبی می‎کند، احساس بی‎پناهی، تنهایی. آری تو خود زبان ملتی بودی در رنج غرق گشته. این اسیران پای‎دربند را دیوجامگان، آفتاب به اسارت گرفته و تو هر دم خبر از آزادی خورشید و طلوعش از پشت کوههای درد و نمایان شدن از پشت ابرهای مرگ، در آسمان زندگی می‎دادی.
و فراقت چه دردی است، چه غربتی است، بی‎تو بودن را در هیچ مدرسه‎ای، هیچ کتابی نخوانده‎ایم و چگونه توانیم زیادت بریم که هنوز هم پرستوهای مهاجر برای دیدنت کوهها و دشتها را طی می‎کنند تا در دریای اندیشه‎ات خود را بیایند.

از غرور ملتی در خون غلتیده! بر فراز کوههای قدبرافراشته و جنگلهای برین بلوط، در آن دور دستها که هنوز انسان این ویرانگر زیبایی و طبیعت، دستهای امیال سیری‎ناپذیرش آن را به اسارت خود نگرفته، خبر از جهانی پر از مهر و جامعه‎ای بدون درد می‎دادی.
خدایان دروغین تمدن را به مبارزه‎ای نابرابر فرامی‎خواندی، آنان مجهز به صدها سلاح نیرنگ و زشتی و دستهایت خالی و تنها سلاحت، ملتی بود که دوستت داشتند چون تو پیغام‎بر آشتی و آزادی بودی و آنان تشنه!
آری جهانیان را به گوش فرادادن به ندای ملتی فرامی‎خواندی که کودکان نورشان را اهریمنان، نوید مرگ می‎دادند و تو این طفلان بی‎گناه و بی‎پناه هنوز زندگی نچشیده را شیفته خویش کرده بودی.

بیست سال و گویی بیست قرن است تنهایمان گذاشته‎ای، اما این زخم نشسته بر قلبمان، هنوز که هنوز است دردش فزون‎تر می‎گردد.
ابرهای آسمان در چشمانمان برایت باران درد، باران غربت می‎بارانند و ما چه تنها و دستهایمان چه سرد ....
بر قله‎های سر به آسمان کشیده اندیشه‎ات، به جای عقابهای تیزچنگ، کبوتران معصوم سپیدلانه کرده‎اند، کبوترانی سفیدرنگ از سرزمین آشتی که جهانیان را به باهم بودن، چون هم بودن و انسان بودن خویش دعوت می‎کنند و ابلیسهای مهاجم سرزمینمان را ندای آشتی می‎دهند و آنان را فرامی‎خوانند که بیایید ایمان بیاوریم که انسانیم و دریغا که تو را نمی‎فهمیدنت و آن سرشت سیاهی گرفته‎شان، گوشهایشان را به کر بودن ابدی محکوم کرده بود.

به راستی کیست این قاسملو؟؟
که کودکان تازه‎چشم به جهان گشوده سراغش را می‎گیرند و افتادگان مسافر از فغانش در ماتمند.

16/4/1388
كيهان يوسفی

RSS

چاپ کردن/Print



 
     
  هه‌موو مافه‌کانی ئه‌م ماڵپه‌ڕه‌ پارێزراوه‌