ئاگاداریهکان
بچه آهوی طعمهای سه یوز پلنگزبان گرفتهو دو پای فرارش لنگگریهو زاری به دلش راه نمودستترس براوچیره شده راه گشوداستلرزه براندام وسراپاغم و درد ستهرجاکه دلست خانهآن نالهسردستدرخلسههزارفکرونهراهی بهرهاییاقبال که افول کرده واز مام جدایی آنسوکه بهخون تشنه همه یوزپلنگیاینسوکه بهخود لرزد آهو زدرنگیهرچند که به ظاهر،وراعمرسرآیدغافل کهازحکمت حق چون گذرآیدآن یوزپلنگها که سراپا همهرا گوشلیسیدن وبوسیدن وبگرفته به آغوش بادست نوازش بسرش غم زدلش دورکردند رهایش زمحبت به همان شوریارب تو ضمیرهمه از قهربشستیبس راز زخلقت به دل ما بنهفتیلکن توعلی رغم همین یوز درندهکردی دل آخوند مضاعف گزندهروزی نبود گرنشود مردمی برداراین نالهو فریاد چرا نیست خریدار؟!اوگوش کراست گر؟ گوش توبازاستاوچشم ندارد؟ که ترا چشم فرازاستاورا شنوا نیست؟کهتراهست کجائی! گرنیست ورا دیده؟ یارب توخدائی!حامیدرهشیدی زهرزا،سیدنی استرالیا،5/3/2010سیدنی استرالیا.
بابهتی ههڵبژارده
1 2 3 >