ماڵه‌وه‌
په‌یوه‌ندی
ناردنی بابه‌ت
لینک
پێناسه‌
بیره‌وه‌ری
ڕێبه‌ران
کۆنگره‌
ئاگاداریه‌کان
ئه‌رشیف
وێنه‌
سروود
فیلم
هۆنراوه‌
ده‌فته‌ری میوانان
تیرۆر
ترور و جنایت
فارسی
English
Svenska
کتێبه‌کان
‌ساڵه‌‌ نه‌ڵۆسی
وه‌رگێڕ
رادیۆ
 

ئاگاداریه‌کان

دمکراسی از خشایارشاه‌ تا خامنه‌ای؟!، ابراهیم فرشی

"زمانیکه‌ فرهنگ جوان و پیشرو یونان رو به‌ رشد داشت، فرهنگ دیگری در شرق در حال گسترش بود. در این دوره‌، آزادیهای فردی در کشور یونان امکان‌ گسترش پیدا کرده‌ بود، لیکن همزمان با آن، پارسها درصدد استحکام بخشیدن به‌ حکومت توالیتر خود بودند. حاکمیت آتوکرات و نظامی پارس، خیلی زود به‌ دشمن جدی یونان و فرهنگ تازه‌ این سرزمین که‌ گام در راه‌ دمکراسی می گذاشت، بدل شد" ( Klassisches Griechenland C.M.BOWRA und der Redaktion der TIME –LIFE Bücher. Seite 69)

در جای دیگری از کتاب یونان کلاسیک می خوانیم:
" بعداز اینکه‌ شهر میلس توسط پارس ها ویران می شود، شاعری از اهل آتن به‌ نام Phrynichos نمایشنامه‌ای درباره‌ آن تراژدی و ویران شدن شهر میلس نوشته‌، نام آنرا 'سقوط میلس' نامید. هنگامیکه‌ این نمایش در شهر آتن اجرا شد، مردم بحدی تحت تاثیر قرار گرفتند، که‌ همه‌ شروع به‌ گریه‌ کردند. در همین رابطه،‌ مسئولین شهر درام نویس را که‌ موجب ایجاد این حالت تاثرهمگانی شده‌ بود، به‌ پرداخت 1000 دراخما محکوم کردند". ( (Klassisches Griechenland C.M.BOWRA und der Redaktion der TIME –LIFE Bücher. Seite 71

درهمین کتاب می خوانیم: "در همان زمانیکه‌ پارس ها مشغول جنگ و ویرانکردن شهرهای یونان بودند، کنفوسیوس در سال 492 قبل از میلاد کتاب خانواده‌، اخلاق و فلسفه‌ را منتشر کرد."

آن زمان که‌ یونانی ها مشغول پیاده‌ کردن قانون ، گسترش پارلمان و آزادی فردی و عمق بخشیدن به‌ دمکراسی ، فلسفه‌ و اخلاق بودند، پارس ها تمام توان انسانی و نظامی خود را در خدمت جنگ و گسترش دیکتاتوری خویش، به‌ کار گرفتند.

تاریخ نویسان ایرانی اسکندر مقدونی را "گجسته‌" یعنی "ملعون" می نامند. اسکندر ضمن اینکه‌ شاگرد ارسطو بود، خود نیز دارای فکر و اندیشه‌ و جهان بینی بود، او سربازی خشک اندیش نبود. اسکندر با تهاجمی که‌ به‌ سرزمین پارس نمود، توانست برای همیشه‌ به‌ تهاجمات یک صد ساله‌ پارسها به‌ خاک یونان پایان دهد. اسکندر به‌ سرزمین های پارس، مصر و هند لشکرکشی کرد، اما اهداف او فراتراز تسخیر نظامی و به‌ زیر سلطه‌ درآوردن مردمان این سرزمین ها بود.

اسکندر از سرزمینی به‌ طرف پارس آمد که‌ دارای پارلمان ، آزادیهای فردی ، اجتماعی و دمکراسی بود ، در سرزمین او قانون زمینی دست بالا را داشت. اما در همان دوران، داریوش و خشایارشاه‌ حاکمانی دیکتاتور بر سرزمین خود و تهدیدی برای جهان آن روزگاربودند(درست بسان جمهوری اسلامی کنونی). کشور پارس بر بستر افسانه‌، آیین و خرافات اداره‌ میشد و شاه‌ خود را سایه‌ خدا بر روی زمین می دانست. در این سرزمین حقوق فردی هیچ ارزشی نداشت، شاهان و روحانیون بودند که‌ ارزش و ضد ارزش را تعیین و تبیین می کردند، کاری که‌ امروز ولایت فقیه‌ به‌ تنهایی انجام می دهد.

هدف این مقاله‌ به‌ هیچ وجه‌ توجیه‌ حمله‌ اسکندر به‌ سرزمین پارس و ویرانگریهای سپاه‌ مقدونی نیست، بلکه‌ قصد درک دو جامعه‌، دو سیستم، دو فرهنگ، دو حکومت، دو سرزمین و همچنین شناخت مردم و رهبران آن در 2500 سال پیش از این است. کسانی که‌ جمع مشاورین اسکندر در سفر به‌ سرزمین پارس و ماد را تشکیل می دادند، فیلسوف، تاریخ نویس، ستاره‌ شناس، فیزیکدان، ریاضی دان و متخصصین رشته‌های جغرافیا وبیولوژی عصر خود بودند. این مجموعه‌ حاملین علوم عصر خود به‌ سرزمین پارس و به‌ سخن دیگر حاملین مدرنیته، دمکراسی در 2500 سال پیش به‌ این سرزمین بودند. اطلاعات تاریخی از همان دوران در باره‌ پارسها و مادها توسط همین افراد به‌ نسلهای آینده‌ منتقل شده‌ است، در غیر اینصورت بجز کتیبه‌ها که‌ بیشتر سخنان شاهان می باشد، چیزی دیگری که‌ بازگوکننده‌ تاریخ پارس و ماد باستان باشد در دست نیست.‌

در کتاب یونان کلاسیک چنین آمده‌ است:
" هدف اصلی اسکندر حفظ امپراتوری خویش بود، لذا سیاست مداراکردن با اقوام و طوایف را در پیش گرفت، به‌ همین دلیل خودمختاری و حفظ قدرت منطقه‌ای توسط آنهارا پذیرفت ، به‌ بیان دیگر این حق را به‌ آنها بخشید. در ضمن اسکندر اینرا حق خود می دانست که‌ ایده‌های "هلنی"خود را تبلیغ کند، ایده‌هائیکه‌ بستر آن دولتمداری به‌ شیوه‌ یونان بود، که‌ پارسها با آن بیگانه‌ بودند."

در بخش دیگری از این کتاب چنین می خوانیم:
" در جریان گسترش امپراتوری یونان، اسکندر این مسئله‌ را درک کرد که‌ در آسیا نمی توان همچون یونان حکومت کرد. هدف او تلفیق یونانی ها و پارسها بود(در اصطلاح امروزین هدف او انتگراسیون مردمان دو سرزمین بود). به‌ دنبال همین هدف در سال 327 قبل از میلاد از طرفی بخاطر عشق و از طرف دیگر به‌ خاطر تحقق اهداف سیاسی با رکسانا شازاده‌ Sogdianiche عروسی کرد.

از قرار معلوم اسکندر تمایلی نسبت به‌ زنان نداشت‌، پلوتارخ مورخ یونانی در این باره‌ چنین می نویسد:" اسکندر مکررا" گفته‌ است که‌ خوابیدن و عشق ورزیدن با زنان، هر دو مرگ زا و کشنده‌ هستند و میل به‌ خمودگی و سکون در انسان را افزایش می دهند. این دو حالت نماینگر ضعیف ترین بخش بدن انسانهاست.
سه‌ سال بعداز زندگی با رکسانا، اینبار به‌ دنبال هدف سیاسی با دختر بزرگ داریوش عروسی می کند. این عروسی در تاریخ صفت عروسی دولتی و رسمی را گرفته‌ است. همزمان با عروسی اسکندر با رکسانا 80 نفر دیگر از سرکردگان سپاه‌ یونان در یک روز با 80 شاهزاده‌ سراسر سرزمین پارس ازدواج کردند.
به‌ دنبال همین هدف و در جهت تقویت هرچه‌ بیشتر میان دو سرزمین پارس و یونان و مردمان آن، اسکندر دستور داد 30000 (سی هزار) جوان پارسی به‌ عضویت سپاه‌ اسکندر دربیایند و آموزشهای نظامی و راه‌ و رسم سپاهیگری را از یونانیها بیاموزند.
اسکندر برای اینکه‌ هرچه‌ بیشتر خود را به‌ مردم سرزمین پارس نزدیکتر کند، لباس و جامه‌ پارسیان را به‌ تن می کرد. او حتی به‌ ارکان لشکر خود امر کرد بود تا به‌ شیوه‌ پارسیان به‌ هنگام روبرو شدن با شاه‌، تعظیم کردن را پیشه‌ کنند. فرمانده‌هان و سران لشکر یونان به‌ این امر گردن ننهادند. اینان چنین می اندیشیدند که‌ این حالتی آیینی و مذهبی پارسیان است و نباید از طرف سپاه‌ یونان(که‌ غیر مذهبی و غیر ایدئولوژیک بود) پیروی شود." [Klassisches Griechenland صفحات 160 و161]

یکبار اسکندر خطاب به‌ سران اصلی پارس و مقدونی چنین گفته‌ است:" شما می بایست تمام جهان را وطن خود بدانید و تمام انسانهای خوب را برداران خود بدانید. او با گفتن این کلام در صدد القا کردن برادری همه‌ انسانها نبود. او می خواست به‌ پارس ها اینرا گفته‌ باشد، که‌ آنها هم سطح و همطراز یونانی ها هستند و دارای حقوق مساوی می باشند.
ایده‌های اسکندر بعدها برای برخی از فلاسفه‌ یونان به‌ زیربنای فکری و فلسفی تبدیل شد. هرچند جنبه‌ سیاسی مسئله‌ مد نظر اسکندر بود نه‌ فکری و فلسفی آن. او می دانست حفظ امیراتوری یونان در گرو رعایت حقوق مردم از طرف او می باشد.
اما بسیاری از ایده‌های اسکندر در جهت وحدت یونان و پارس در میان سربازان مقدونی نیز بازتاب مورد نظر اسکندر را پیدا نکرد، زیرا آنها سرباز بودند، نه‌ سیاستمدار.اندیشه‌ و ایده‌های عمیق اسکندر با کوشش های او همخوانی و همسویی پیدا نکردند. اسکندر آرزو داشت مسئولانه‌ حکومت کند، لیکن افکارو اندیشه‌هایش طرفدار زیادی پیدا نکرد." (Klassisches Griechenland ص 161)

اسکندر بنا بر فکر و اندیشه‌ و بنیادهای فلسفی خود ، که‌ همانا "پذیرش مسئولیت" باشد، در صدد حکومت کردن بود. اما او در سرزمینی که‌ بنیاد فکری و حکومتی آن نه‌ زمینی بلکه‌ آسمانی بود و بر اساس غریزه‌، عادت و فرهنگ رایج عمل می کرد، توفیقی حاصل ننمود. بر خلاف سرزمین پارس، فرهنگ، هنر و فلسفه‌ یونانی با حضور اسکندر و سپاهیانش در هندوستان، مورد قبول مردم آن سرزمین واقع شد و هندیان به‌ نیکی از فرهنگ هلنی اسقبال کردند، که‌ هنوز نشانه‌های آن در عرصه‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در هندوستان بزرگ و پهناور مشهود است.

آنچه‌ حائز اهمیت است و باید بر روی آن تکیه‌ کرد و تامل نمود، دفع تفکرات زمینی، فلسفی و نپذیرفتن آزادیهای فردی و اجتماعی از طرف سردمداران پارس و غریزی اندیشیدن مردمان این سرزمین بود. اسکندر مقدونی با مشخصاتی که‌ داشت، از طرف تاریخ نویسان ایرانی ملعون خطاب شده‌ است، چرا که‌ او حامل تفکرات زمینی، پایبندبودن به‌ قانون و پارلمان و اداره‌ حکومت و جامعه‌ به‌ شکل نوین و خواهان دورشدن از خرافات، اسطوره‌ها و آیه‌های آسمانی بود.

در مقابل یک هزار سال بعداز اسکندر مردم این سرزمین تفکرات، فرهنگ و آیین ذهنیگرایانه‌ و آسمانی ‌ اسلام عربی را نه‌ تنها پذیرفتند، بلکه‌ امروز هویت اصلی ایران و حکومت آن بر اساس پایبندی به‌ این آیین و فرهنگ تعریف می شود. پذیرش این جهان روحانی و آسمانی از طرف ساکنان آن زمان این سرزمین در راستای جهان روحانی ، ذهنی و آسمانی پیشین آنان بود. ضدیت و دشمنی این مردم با تفکرات غیرروحانی و زمینی نیز ریشه‌ در فرهنگ و غریزی نگریستن مردمان این سرزمین داشته‌ و دارد.
امروز دین رسمی و غیر رسمی اکثریت مردم ایران علیرغم تفاوت های اتنیکی و قومی میان مردمان آن، اسلام می باشد. سرزمینی که‌ با تمام مظاهر زمینی و انسانی به‌ تقابل برخاسته‌ و در آن از هیچگونه‌ آزادی و پذیرش حقوق انسان، خبری نیست.
در این سرزمین از دیرباز تاکنون فرهنگ غریزی، تفکرات افسانه‌ای و خرافات، جلوه‌های اصلی ذهنی گرایی مردمان مارا تشکیل می دهد. بدون شک تحقق دمکراسی و احقاق حقوق فرد و جمع در چنین جامعه‌ای امکان ناپذیر نیست، آنجا که‌ انسان مرکز تفکر و عقل نیست، آزادی هم میسر نخواهد شد.

اینک در آغازدومین دهه‌ هزاره‌ سوم، ما با ایجاد شکاف در میان تفکرات زمینی و آسمانی، انسانی و خدایی در ایران روبرو هستیم، اگر در این مصاف تفکرات زمینی بر آسمانی پیروز شود، راه‌ آزادی و دمکراسی در ایران باز خواهد شد، در غیر اینصورت، اوهام در شکل و قالب جدیدتری بر بستر فرهنگ غریزی، سرنوشت سیاسی ناهنجار انسانهارا رقم خواهد زد. ایرانیان می توانستند 2500 سال پیش پایه‌های دمکراسی را در سرزمین خود برقرار کنند، لیکن خشایارشاه‌ ها که‌ سایه‌ خدا بر روی زمین بودند، در یک پروسه‌ بسیار دردآور به‌ خمینی و خامنه‌ای ها تبدیل شدند، در حقیقت خمینی و خامنه‌ای وارثان روحی، فکری ، فرهنگی و منش های خشایارشاهی هستند، که‌ همان سایه‌ خدا بر روی زمین فرض میشوند، که‌ نطفه‌ دیکتاتوری بر روی زمین از آن برخواسته‌ است.

........
منبع: www.peshmergekan.com



 
     
  هه‌موو مافه‌کانی ئه‌م ماڵپه‌ڕه‌ پارێزراوه‌