ماڵه‌وه‌
په‌یوه‌ندی
ناردنی بابه‌ت
لینک
پێناسه‌
بیره‌وه‌ری
ڕێبه‌ران
کۆنگره‌
ئاگاداریه‌کان
ئه‌رشیف
وێنه‌
سروود
فیلم
هۆنراوه‌
ده‌فته‌ری میوانان
تیرۆر
ترور و جنایت
فارسی
English
Svenska
کتێبه‌کان
‌ساڵه‌‌ نه‌ڵۆسی
وه‌رگێڕ
رادیۆ
 

ئاگاداریه‌کان

برای برادر خوب و کوچکتر اما بزرگم کاوه‌ی عزیز و به خاطر دلتنگی هایم برای بودنش، سوسن محمدخانی غیاثوند

عکس: کاوه قاسمی کرمانشاهی


کاوه قاسمی کرمانشاهی برای من چیزی شبیه معجزه بود

وقتی تمام سالهای عمرت به تحمل انواع خشونت، آزارهای جسمی و جنسی، تعصب و نگاه تحقیر آمیز مردان می گذرد، وقتی اصلا یادت نمی آید که آیا روزی از ته دل خندیده ای یانه، وقتی همیشه پای چشمهایت را تر دیده ای، وقتی تولدت هیچ کس را خوشحال نمی کند، وقتی پدر از شرم دختردار شدنش مشتی خاک برسر می ریزد و این خبر را لایق مژدگانی دادن نمی داند، وقتی زن بودن جرمی نابخشودنی و مایه ی ننگ می شود، وقتی عشق بر تو حرام می گردد، وقتی بزرگترین آرزوی دوره ی کودکی ات تبدیل شدن به یکی از همین پسرهاست چون آنها را خوشبخت تر می پنداری و حتی در خیالت برای خود هم زنی اختیار می کنی، وقتی آن دیگر بزرگ آرزویت داشتن خانه ای است که سندش از آن خودت باشد چون گاه جنجال با وجودیکه می دانند چقدر از این کار متنفری اما همیشه از خانه اخراج می شوی و تو چون دختری خجالت می کشی از این همه بیرون ماندن و می ترسی از اتفاق نه چندان خوشایندی که می تواند دامن نجابتت را لکه دارکند لذا همیشه به امامزاده های شهرت پناه می بری و از همین روست که رنگ گلهای قالی خانه ی پدر را به یاد نداری اما شماره ی کاشیهای تک تک امامزاده های شهرت را می دانی، وقتی بزرگترین کابوس کودکی ات همیشه این است که سندخانه ی نداشته ات را گم کرده ای و یا از تو دزدیده اند و تمام این سالها نقشه می کشی که این سند را کجا پنهان کنی تا کسی آنرا از تو ندزدد چون همیشه فکر می کنی اگر سند از دست برود تو باز هم بی خانه شده ای اما چقدر خوشحال می شوی وقتی خاله جان به تو می گوید: «با گم شدن سند، مالکیت تو برخانه از بین نمی رود. می توانی تقاضای صدور مجدد سند بکنی.»، وقتی هنوز هم از سگ می ترسی و با شنیدن صدایش خیلی سریع روی زمین می نشینی تا مبادا خراب کاری کنی چون اولین بار که از خانه به جرم فقط خوردن چند دانه انگور از خوشه ی دست خواهرت و به دنبالش در آوردن صدای فریادش اخراج شدی شاید 5 سال بیشتر نداشتی و همان لحظه ی اول یک گله سگ به استقبالت آمدند و تو از ترس خودت را خیس کردی، روی زمین نشستی، چشمانت را بستی و بلند جیغ زدی تا بدترین زن همسایه در آن تاریکی شب به کمکت بیاید و تو را به خانه تان بازگرداند و با مادرت دعوا کند با وجودیکه با او قهر بود و این زن بد برای تو همیشه یک زن خیلی خوب و یک فرشته ی نجات شد، وقتی از پس این همه سال هنوز هم شیر را با نفرت و بغض می خوری چون هنگام نیاز به آن مادرت نه پستانش را در دهانت که مشتش را بر دسته ی گهواره ات کوبیده است تا خفه خون بگیری و برایش گریه نکنی و در آن سالها گریه برای تو همیشه بغضی در گلو بوده است، وقتی در کودکی احساس پیری می کنی، وقتی خیلی محترمانه به تو نمی گویند که هر زنی به یک مرد احتیاج دارد و بالاخره باید ازدواج کند، آنها فقط به زیپ شلوار مردی در این نزدیکی ها اشاره می کنند که هر زنی به یکی از همین چیزها که در این زیر است احتیاج دارد و برایش می میرد، وقتی پدرت در 11 سالگی به دستور دایی ات باز هم از خانه اخراجت می کند آن هم پس از آنکه حسابی تنبیهت می کند و کفشهایت را در سرمای زمستان از پایت در می آورد و به تو می گوید: «برو یک ک... برای خودت پیدا کن» و تو نمی دانی وقتی پیدایش کردی باید با آن چه کار کنی، دایی می گوید نباید بگذاری دختر در خانه ات عادت ماهانه بشود اگر نه خطرناک است چون خیلی چیزها را می فهمد و فاحشه می شود و تو حالا هم نمی دانی عادت ماهانه شدنت در خانه پدر چه خطری می تواند داشته باشد و چگونه تو را فاحشه می کند؟ برادرت که تفاوت سنی اش با خواهر شیربه شیرت به یک سال نمی رسد به دنبالت می دود. گریه می کند. با عجله آمده است. فرصت نکرده که کفش بپوشد. دمپایی های بزرگی پوشیده و از تو می خواهد که آن دمپایی ها را بپوشی اما دلت نمی آید. راه طولانی است و سرما پاهایت را بی حس کرده است. در بین راه چند لحظه دمپایی ها را می پوشی ولی دلت برای برادرت می سوزد. دوباره آنها را به او بازمی گردانی. آن موقع نیروی انتظامی وجود ندارد و هر دو به کمیته می روید تا از پدر شکایت کنید. سرباز در اتاق وضعتان را که می بیند خیلی ناراحت می شود و می گوید: «خیالتان راحت الان می رویم پدرتان را بازداشت می کنیم و آنقدر کتکش می زنیم تا دیگه از این کارا نکنه». سرباز جدی جدی می رود تا با رئیسش و یک ماشین بیاید و شما را به خانه ببرد و بابا را دستگیر کند. چقدر در آن لحظه می ترسید و برای پدری که هنوز بازداشت نشده و کتک نخورده است معصومانه گریه می کنید. دلتان برای بابا خیلی می سوزد. تا سرباز می رود اتاق خالی می شود و هر دو از آنجا فرار می کنید. مادر سر کار است. هیچ وقت به مادر نمی گویید چون از دعوای پدر و مادر می ترسید. دلتان برای خستگی ناشی از کار مادر می سوزد، مادر هیچ روزی نیست و فردایش اگر برود سرکار معلوم نیست بابا دوباره چه بلایی سرتان در بیاورد، وقتی پدر تا بدانجا پیش می رود که تو آرزو می کنی نه شوهر که دوسه جین بچه ی بی پدر داشته باشی تا مطمئن شوی که هیچ گاه مورد آزار و اذیت پنهان و آشکار پدر قرار نمی گیرند و هر شب از ترس طلاق و رفتن مادر به خود نمی لرزند و در رختخواب جیش نمی کنند و تو نیز با خیال راحت می توانی اطمینان داشته باشی که برای همیشه ی عمر در کنارشان خواهی بود و تمام مهربانی ومحبت انباشت شده ی سالهای عمرت را تقدیمشان می کنی و به پایشان می ریزی تا آنها مجبور نشوند برای جبران این کمبود برای خود خانواده ای خیالی بسازند و ناگفته هایشان را لای جرز دیوار و یا در گوش عروسک کهنه هایشان واگویه کنند، وقتی همیشه تنهایی و خانواده هیچ وقت نیست و تک تک اعضاء برای تو عروسکهای چوبی دست ساز می شوند. پدر سیاه است و با یک چسب دهانش را بسته ای چون اصلا دوست نداری صدایش را بشنوی، نه دست دارد و نه پا بنابراین هیچ آزاری نمی تواند به تو برساند. مادر و خواهر رنگی هستند. برادر بی رنگ است. کسی از آنها خبر ندارد. هنگام پهن کردن سفره آنها را در کنار سفره می چینی و در تنهایی می خوری و حرف می زنی از خوشبختی که هیچ وقت نبوده از آرزوهایی که همیشه داشته ای و هنوز هم بزرگند. جالب است که در چنین شرایطی همچنان بلندپروازی و جاه طلب. آنها خاموشند و فقط نگاه می کنند و با همه ی اینها می دانی که دوستشان داری و مطمئنی از اینکه عاشقشان هستی.

برای خواندن کل مطلب اینجا را کلیک کنید PDF

سوسن محمدخانی غیاثوند
Unews4@gmail.com



 
     
  هه‌موو مافه‌کانی ئه‌م ماڵپه‌ڕه‌ پارێزراوه‌